ای ازدل نرفته . رفته ای ز دیده دور چرا
از من مجنون گشته ای رنجور چرا
تو را پادشاه ساختم در سر زمینم
با منه رعیت شدی حاکم مغرور چرا
تا سپردیم دل به ساز خنده ات ای دوست
تو چو دشمن شدی و زدی شیپور چرا
انان که مست گردند از خود بی خود شوند
ما که ز عالم به دریم آب انگور چرا؟
گله کی کنم از شب تاریک وسیاه
سیاهی که آید از سمت خود نور چرا
ای که چشمانت مژده بهشت داده بود
گشته ای قیامت قبل از گور چرا
تیر غمت دانم عاقبت مرا لنگ کند
بی آنکه مالی غارت کنم شده ام تیمور چرا
گریزان بودیم از نیش و کنایه دشمنان
ندانستیم دوست شده لانه زنبور چرا
برچسب:
نویسنده: بنیامین کاظمیان