ناتوان گشته ای از جوانی دوری دگر
زیر تیغ پیری گرفتار این مزدوری دگر .
آب چشمه بودی زلال و روان
حال گودال کم آب و شوری دگر
روزگاری چو عقاب در افاق میگشتی
بنگر کنج دیوار همچو بوفه کوری دگر
عمری که پی روشنایی گشتی
گشتی خسته بیزار از نوری دگر
بلبل آواز سر ده در این قفس
ناله سر مکن که مجبوری دگر
تو که جوانیت خوش تر از پیری نبود
ندانم حال از چه رنجوری دگر.
««سعید ملایی»»
برچسب:
نویسنده: بنیامین کاظمیان